قصه های کوتاه کودکانه

قصه های کوتاه کودکانه

قصه کودکانه: قصه کوتاه میمون بی ادب

«یکی بود یکی نبود… در یک جنگل بزرگ، چند تا میمون وسط درختها زندگی می کردند. در بین آنها میمون کوچکی بود به نام قهوه ای که خیلی بی ادب بود. همیشه روی شاخه ای می نشست و به یک نفر اشاره می کرد و با خنده می گفت: اینو ببین چه دم درازی داره، اون یکی رو چه پشمالو و زشته و بعد قاه قاه میخندید. هر چه مادرش او را نصیحت می کرد، فایده ای نداشت. تا اینکه یک روز در حال مسخره کردن بود که شاخه شکست و قهوه ای روی زمین افتاد. مادرش او را پیش دکتر یعنی میمون پیر برد. دکتر او را معاینه کرد و گفت دستت آسیب دیده و تو باید شیر نارگیل بخوری تا خوب شوی. چند دقیقه بعد قهوه ای، بقیه میمونها را دید که برایش شیر نارگیل آورده بودند. او خیلی خجالت کشید و شرمنده شد و فهمید که ظاهر و قیافه اصلا مهم نیست؛ بلکه این قلب مهربونه که اهمیت داره، برای همین از آن ها معذرت خواهی کرد و هیچوقت دیگران را مسخره نکرد.»

قصه کودکان شماره 2: فیل و دوستانش برای کودکان

«یک روز بچه فیل قصه ما در جنگل به راه افتاد تا برای خودش دوستی پیدا کند. اول از همه خانم میمون را روی درخت دید. ازش پرسید: «با من دوست میشی؟» میمون جواب داد: «من دنبال دوستی هستم که مثل من بتونه روی شاخه‌ها تاب بازی کنه، تو خیلی بزرگی نمی‌تونی مثل من روی شاخه درخت‌ها تاب بخوری».

فیل قصه ما، چون دوست نداشت ناامید بشه، به راه افتاد. در وسط راه به آقای خرگوش رسید. از خرگوش هم خواست تا با هم دوست بشوند. اما خرگوش گفت: «من دنبال دوستی هستم که مثل من بتونه تو راه‌های زیر زمینی حرکت و بازی کنه، تو خیلی بزرگی، نمی‌تونی همبازی خوبی برای من باشی». فیل تصمیم نداشت ناامید بشه پس به راه خودش ادامه داد و در مسیر قورباغه را دید. ازش پرسید: «با من دوست میشی؟». قورباغه گفت: «من عاشق بالا پائین پریدنم و دنبال دوستی مثل خودم هستم، چطور با تو دوست بشم؟ تو برای اینکه با من روی سبزه‌ها بالا پائین بپری خیلی بزرگی».

فیل دوباره به مسیر ادامه داد تا به روباه رسید. از روباه پرسید: «با من دوست میشی؟» روباه گفت: «ببخشید، ولی تو خیلی بزرگی». آخر سر فیل که دید کسی با او دوست نمی‌شود ناراحت و خسته به خانه برگشت. چند روز گذشت. یک روز فیل دید که همه‌ حیوانات با ترس و لرز به هر طرف فرار می‌کنند. فیل از آن‌ها پرسید: «چی شده، چرا همه حیوانات فرار می‌کنند؟ خرگوش گفت: آقای ببر گرسنه‌اش شده و اومده تا شکار کنه»؛ فیل فکر کرد چکار می‌تونه بکنه که حیوان‌ها را نجات بده؟ پس به داخل جنگل رفت و به ببر گفت: «لطفا حیوانات جنگل را نخور؟»

ببر به فیل گفت: «تو دخالت نکن، آن‌ها غذای من هستند». بخاطر همین فیل مجبور شد یک لگد خیلی محکم به ببر بزند تا به او درسی بدهد. ببر هم از ترسش دوید، فرار کرد و از جنگل رفت. فیل رفت و به همه‌ حیوان‌ها گفت که می‌توانند به داخل جنگل برگردند. همه حیوانات از او تشکر کردند و به او گفتند که به نظرشان فیل با اینکه خیلی بزرگ است، اما می‌تواند دوست خیلی خوبی برای آن‌ها باشد و به خاطر رفتار زشت گذشته خود از او عذرخواهی کردند.»

قصه کوتاه کودکانه: حسنی نگو یه دسته گل ترو تمیز برای کودکان

«توی ده شلمرود، حسنی تک و تنها بود. حسنی نگو، بلا بگو، تنبل تنبلا بگو، موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه. نه فلفلی، نه قلقلی، نه مرغ زرد کاکلی، هیچکس باهاش رفیق نبود. تنها روی سه پایه، نشسته بود تو سایه. باباش میگفت:

– حسنی میای بریم حموم؟

– نه نمیام، نه نمیام

– سرتو میخوای اصلاح کنی؟

– نه نمیخوام، نه نمیخوام.

کره الاغ کدخدا، یورتمه میرفت تو کوچه ها:

– الاغه چرا یورتمه میری؟

– دارم میرم بار بیارم، دیرم شده، عجله دارم.

– الاغ خوب نازنین، سر در هوا، سم بر زمین، یالت بلند و پرمو، دمت مثال جارو، یک کمی بمن سواری میدی؟

– نه که نمیدم

– چرا نمیدی؟ (!)

– واسه اینکه من تمیزم. پیش همه عزیزم. اما تو چی؟ موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!

غازه پرید تو استخر.

– تو اردکی یا غازی؟

– من غاز خوش زبانم.

– میای بریم به بازی؟

– نه جانم.

– چرا نمیای؟

– واسه اینکه من، صبح تا غروب، میون آب، کنار جو، مشغول کار و شستشو. اما تو چی؟ موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!

در واشد و یه جوجه دوید و اومد تو کوچه؛ جیک جیک زنان، گردش کنان اومد و اومد، پیش حسنی:

-جوجه کوچولو، کوچول موچولو، میای با من بازی کنی؟

مادرش اومد، قدقدقدا برو خونه تون، تورو بخدا جوجه ی ریزه میزه ببین چقدر تمیزه؟ اما تو چی؟ موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!

حسنی با چشم گریون، پاشد و اومد تو میدون:

– آی فلفلی، آی قلقلی، میاین با من بازی کنین؟

– نه که نمیایم نه که نمیایم

– چرا نمیاین؟ فلفلی گفت: – من و داداشم و بابام و عموم، هفته ای دوبار میریم حموم. اما تو چی؟

قلقلی گفت: نگاش کنین. موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!

حسنی دوید پیش باباش:

-حسنی میای بریم حموم؟

– میام، میام

– سرتو میخوای اصلاح کنی؟

– میخوام، میخوام

– حسنی نگو، یه دسته گل تر و تمیز و تپل مپل

الاغ و خروس، جوجه و غاز و ببعی با فلفلی، با قلقلی، با مرغ زرد کاکلی حلقه زدن، دور حسنی. الاغه میگفت: کاری اگر نداری، بریم الاغ سواری.

خروسه میگفت: قوقولی قوقو. قوقولی قوقو؟ هرچی میخوای فوری بگو.

مرغه میگفت: حسنی برو تو کوچه. بازی بکن با جوجه.

غازه میگفت: حسنی بیا، با هم دیگه بریم شنا. توی ده شلمرود حسنی دیگه تنها نبود).

داستانه کودکانه: خلاصه داستان جوجه اردک زشت برای کودکان

«یکی از بعد ازظهرهای آخر تابستان بود. نزدیک یک کلبه قدیمی در دهکده‌ای زیبا خانم اردکه لانه‌‌اش را کنار دریاچه ساخته بود. اون پیش خودش فکر می‌کرد مدت زیادی هست که روی این تخم‌ها خوابیدم. او تنها نشسته بود و بقیه اردک‌ها مشغول شنا بودند. کم‌کم تخم‌ها شروع به حرکت کردند و با نوک‌های قشنگ کوچکشان پوسته‌ی تخم‌شان را شکستند. آن‌ها یکی یکی بیرون آمدند اما هنوز خیس بودند و نمی‌توانستند به خوبی روی پاهایشان بایستند.

به زودی جوجه‌ها روی پاهایشان ایستادند و شروع به تکان دادن خودشان کردند. تا اینکه پرهایشان خشک شد. خانم اردکه نگاهش به تخم بزرگی افتاد و پیش خودش گفت: اوه نه! هنوز یکی از تخم‌ها اینجاست. اردک پیری کنار خانم اردکه آمد. به تخم نگاه کرد و گفت: شاید این تخم یک بوقلمون باشد، این اتفاق یکبار برای من هم رخ داده است. اون جوجه حتی نمی‌توانست به آب نزدیک شود. چرا ناراحتی؟ من پیشنهاد می‌کنم که او را ول کنی.

سپس اردک پیر آهسته شنا کرد و رفت. خانم اردکه فکر کرد کمی بیشتر روی این تخم بنشیند. بعد از مدتی صداهای ضعیفی از داخل تخم شنید و به‌زودی جوجه کوچولو از تخم بیرون آمد. مادر مدتی به جوجه نگاه کرد او با پرهای خاکستریش ظاهر عجیبی داشت و مادر را نگران کرد. اما وقتی که به پاهایش نگاه کرد خیالش جمع شد که این جوجه‌ی بوقلمون نیست.

اما جوجه‌ی بزرگ و زشتی بود. روز بعد مادر جوجه‌هایش را به کنار دریاچه برد. جوجه‌ها یکی یکی داخل آب پریدند. به‌زودی همه آن‌ها حتی جوجه اردک زشت روی آب شناور بودند. سپس مادر جوجه‌هایش را به حیاط طویله برد و به اردک پیر گفت: نوار بین پاهای این جوجه نشان می‌دهد که یک جوجه بوقلمون نیست. بوقلمونی که در نزدیکی آن ها راه می رفت سرش را بالا آورد و گفت: تا حالا چنین جوجه اردک زشت و بزرگی ندیده بودم.

این تازه شروع مشکلات جوجه اردک بود. حیوانات با او رفتار دوستانه‌ای نداشتند چون او خیلی زشت بود. جوجه اردک‌های دیگر با او بازی نمی‌کردند. مرغ‌ها به او نوک می‌زدند و هم حیوانات به او می‌خندیدند. جوجه اردک بیچاره خیلی غمگین و تنها بود و با گذشت زمان بیشتر ناراحت می‌شد. هرچند که مادرش سعی می‌کرد به او دلداری بدهد. او احساس می‌کرد کسی او را دوست ندارد و فکر می‌کرد چرا با بقیه برادرهایش فرق دارد.

یک شب که دیگر جوجه اردک زشت نتوانست این همه ناراحتی را تحمل کند، از حیاط طویله خارج شد و تا جایی که می‌توانست دوید. به‌زودی به جنگل رسید. هرچه جلوتر می‌رفت پیدا کردن راه سخت‌تر می‌شد. اما او به دویدن ادامه داد تا اینکه به نزدیکی مردابی رسید که اردک‌های وحشی در آن‌جا زندگی می‌کردند. جوجه اردک پشت درختی پنهان شد. احساس می‌کرد که خیلی تنها و خسته است. صبح هنگامی ‌که تعدادی از اردک‌ها پرواز می‌کردند متوجه جوجه تازه وارد شدند ایستادند و به او سلام کردند.

از او پرسیدند: تو کی هستی؟ جوجه اردک زشت گفت: من اردک مزرعه هستم. آیا تا حالا جوجه اردکی مثل من دیده‌اید که پرهای خاکستری داشته باشد؟ او مدت طولانی به اردک‌های وحشی که با اردک‌های مزرعه خیلی فرق داشتند نگاه کرد. آن‌ها گفتند: یک اردک؟ ولی ما تا حالا جوجه اردکی مثل تو ندیدیم. اما مهم نیست. تو می‌توانی اینجا بمانی چون این مرداب به اندازه کافی برای همه ما جا دارد. جوجه اردک زشت خوشحال بود که می توانست در کنار مرداب استراحت کند و از حیوانات بی ‌رحم مزرعه دور باشد.

هوا سرد بود. جوجه اردک زشت به برگ‌های درخت‌ها نگاه کرد که طلایی و قرمز بودند. همان‌طور که او میان نیزار برای پیدا کردن غذا می‌گشت، سه غاز وحشی از آسمان کنار او به زمین نشستند. سلام دوست داری با ما باشی؟ ما داریم به مرداب دیگری پرواز می‌کنیم که کمی از اینجا دورتر است. جایی‌ که غازهای جوان زیادی مثل ما آنجا زندگی می‌کنند. جوجه اردک زشت از این اتفاق خوشحال بود؛ اما قبل از اینکه کاری کند صدای شلیک گلوله‌ای را شنید و غاز به درون مرداب افتاد. یک سگ گنده داخل آب پرید تا آن‌ها را بگیرد.

اسلحه‌ها شروع به شلیک در اطراف مرداب کردند سگ دیگری از میان نیزارها به ‌طرف جوجه اردک دوید. جوجه اردک پا به فرار گذاشت. سگ لحظه‌ای به او نگاه کرد و سپس از آن جا دور شد. جوجه اردک در حالی‌که از ترس نفس نفس می‌زد گفت: خدایا متشکرم؛ من اینقدر زشتم که حتی سگ هم مرا نمی‌خواهد. او تمام روز در میان نیزار ماند. بالاخره زمانی‌ که خورشید غروب کرد سگ‌ها رفتند و شلیک‌ها قطع شد. او آشفته خودش را از کناره به میان جنگل رساند. همان‌طور که او در تاریکی راه می‌رفت باد شدیدی می‌وزید.

ناگهان خودش را جلوی یک کلبه خیلی قدیمی دید. نور ضعیفی از لای سوراخ در دیده می‌شد. جوجه اردک فکر کرد که باید داخل بروم و از دست باد خلاص شوم. بنابراین به‌ زور از سوراخی وارد خانه شد و در گوشه‌ای شب را گذراند. زن پیری با گربه و مرغش در این کلبه زندگی می‌کرد. صبح روز بعد که پیرزن جوجه اردک را دید از خودش پرسید: این دیگه چیه؟ از کجا آمده؟ جوجه بیچاره در گوشه‌ای غمگین نشسته بود و لذت شنا کردن روی آب را بیاد آورد و با خودش گفت من می‌خواهم به دنیای وحشی بروم.

جوجه اردک گشت و حوضچه بزرگی را پیدا کرد و در زیر نور خورشید شناور شد. روز بعد یکباره یک گروه از پرندگان سفید بزرگی را با گردن‌های دراز و جذاب در حال پرواز دید. او تا آن روز چنین پرندگان زیبایی را ندیده بود. او پیش خودش فکر کرد، کاش می‌توانستم با آن‌ها دوست شوم. این پرندگان به سمت جنوب مهاجرت می‌کردند. باد سرد زمستان شروع به وزیدن کرد. جوجه اردک مجبور بود برای این‌که یخ نزند به سختی با پاهایش پارو بزند. اما بعد از مدتی پاهایش یخ زد. کشاورزی که از آن‌جا عبور می‌کرد او را نجات داد. او پرنده بیچاره را به خانه گرمش برد. اما بعد بچه‌های کشاورز جوجه اردک را ترساندند و او بال و پر زد و به آشپزخانه پرید و به چیزهای مختلفی برخورد کرد و وقتی که در برای لحظه‌ای باز شد او به سرعت بیرون پرید. خلاصه جوجه اردک از زمستان جان سالم بدر برد.

یک روز صبح که لای نیزار خوابیده بود گرمای خورشید را احساس کرد. کش و قوسی به بالهایش داد و به آسمان پرواز کرد. او بطرف یک باغ که یک حوض بزرگ در وسطش داشت رفت. او سه پرنده سفید زیبا را روی آب دید که در حال پرواز بودند. آن‌ها قو بودند ولی او این را نمی‌دانست. او خیلی نرم بدون آن‌که بال بزند بالای سر قوها پرواز کرد. در انعکاس آب قوی زیبای دیگری دید. اون خودشو توی آب دیده بود! دو بچه کوچک به سمت باغ می دویدند فریاد زدند، نگاه کن یکی دیگه. این یکی از بقیه زیباتر است! آن جوجه اردک زشت حالا یک قوی زیبا بود. قلب او پر از عشق به قوهای دیگر بود و فهمید که چه حقیقتی رخ داده است.

فروشگاه چادر شهر حجاب

درباره‌ی سایت دلبندانه

مطالب این سایت ماحصل تلاش و تجربه چندین ساله چند تن از روان شناسان کودک و زیر نظر مستقیم سیده الهام سید موسوی روان شناس کودک و مربی کودک و نوجوان و برگزار کننده دوره ها و کارگاه های متعدد در این زمینه می باشد.

همچنین ببینید

قصه کودکانه خروس و روباه

قصه کودکانه خروس و روباه

یکی بود یکی نبود خروسی بود دنیا دیده که چند مرتبه دچار مکر روباه شده …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *